تبليغاتX
میل تا همیشه رفتن

میل تا همیشه رفتن

پیر مرد و من

من مست و عریان در پر پیچ و خو کوچه های بوی نا گرفته می دویدم یا می لولیدم و نمی دانستم کیستم و چه می کنم

دستان پینه بسته ام را روی بدن سخت و نکبت گرفته کوچه می کشیدم بی ژان که به خونی که انگشتانم را آذین می کرد بیاندیشم .

خون گرمم گواه هستی بود و تن سردم مدعای مرگ .زنده بودم یا نه نمی دانم ....

من عریان در کوچه های نکبت بار که بمثابه ماز خانه های اشرافی بود می رفتم یا شاید می آمدم ......

که به ناگه پیر مردی از کنارم گذشت ..ندیدمش اما شناختمش تن پیر و لرزان گشته اش موو ریش های سفید برفی گشته اش که چون کلافه سر درگمی بود گواه فکر سر در گم اش بود .

دستانش مثل دستان من خونین بود و ذهنش چون ذهن من پر پ اشوب .

خوب ندیدمش اما گویی اشنایی دیرینه را دیده بودم .شاید پیش تر دیده بودمش یا شاید بعد تر ها باید می دیدمش .

اه یافتم این پیر مرد من بودم .روزگاری که گویند از عجایب است یا عجایب که روزگار صدایش می کنند دخترک چشم مشکی را کلافی پیچیده در قالب پیر مرد کیمیا کرده بود ...

از من :بالاخره در جنگ میان نسکافه ای و مشکی ابی من موفق گشته موهایم را مشکی پر کلاغی کنم اما از ان جایی که موهای خودم هم مشکی بود مشکی کردن موهایم هیچ کس را متوجه نساخت ...فقط موجبات عصبانیات آرایشگرم را بر انگیخت که خر حالا که مشکی کردی حد اقل تا شش ماه مویت هیچ رنگ دیگری را نخواهد پذیرفت ...با همه ی این حرف ها ما مشکی دوست داریم دیگر دم مصطفی گرم تنها کسی بود که با دیدنم ابراز لطف کرد و گفت توله سگ چی کار کردی موهاتو که این قدر خوشگل شدی ؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 20:49  توسط ساداکو  | 

واقعه

همیشه سعی کردم دوست خوبی باشم در هر چه خوب نبودم در رفاقت همیشه به مرام معروف بودم این بار نیز خواستم خوب باشم با این که گفته بودم شرایطم خوب نیست و شرایط جسمی که بد است را نمی شودکاری کرد گفته بودم مراعاتم را کنید .مراعات نکردید مراعات خواستیدمراعاتتان کردم اما باور کنید صبوری هم حدی دارد معترفم دوستم هستید دوستتان دارم اما دیگر خسته ام ..خسته ..کاش قدری من باشم و من ..بگذار قدری جای تو خالی بماند ........

 

این روزها آن قدر اتفاقات جو وواجور افتاده است که اگر بخواهم خبر دهم می شود سریال نود شبی در میان این همه اتفاقات می خواهم بگویم گور بابای همتان حتی در کلمه نمی گنجانمتان در میان این همه اتفاقات رنگا رنگ تنها از این واقعه ساده یاد می کنم وب متی دوباره اپ شد ...این بزرگترین دهن کجی بود که می شد به همه ی ان هایی کرد که خواستند در صحنه زندگیم بیایند و حسابی خود نمایی کنند ..

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 22:2  توسط ساداکو  | 

این جا .......

میر حسین موسوی تولدت مبارک :

به خورشیدشک کرده بودم وقتی سیاهی تو را بلعید

به پرواز شک کرده بودم وقتی میله چون پیله در تو پیچید

به شکفتن شک ندارم وقتی امروز روز شکفتن دوباره توست ...وقتی روز تولدت توست !

 

به یاد م ت :

برای رسیدن به تو به چه چیز هایی که باید نرسید !

از این روزها :

دچار نوعی توهم فانتزی شده ام ...آیا به راستی من این قدر زیبایم ؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 2:49  توسط ساداکو  | 

کابوس یک رویا !

در جایم که جا به جا می شوم احساس می کنم تشک گرم و نرم و پر قویی ام تبدیل به یک تکه سنگ شده است که مدام مرا می آزارد .عهد می بندم از خواب که بر خاستم سریعا عوض اش کنم .

صدایی مرتب مرا به بیدار شدن فرا می خواند .نمی دانم کیست اما مطمئنا صدای زنگ ساعتم که هر صبح این موقع مرا به بر خاستن دعوت می کرد نبود .صدای ساعتم که همواره صدای آرامش بخش دریا را در گوشم زمزمه می کرد کجا وصدای هوار ایم موجود که شبیه آژیر خطر است کجا ؟

چشمانم را آرام باز می کنم چشمم می افتد به زنی درشت اندام با موهای پریشان و صورتی آشفته با بینی پف کرده صورت چروکیده و ابروهایی که گویی سالهاست دست به تمیز کردنش نرفته .وحشت می کنم این زن کیست ؟

ناگهان نگاهم می افتد به تخت رنگ و رو رفته ای که روی قرار گرفته ام .

پس تخت زیبایم کو ؟

تشک نرمم کجاست ؟

من روی این تشک سفت و سخت چه می کنم ؟

اتاقم چرا این شکلی است ؟

چرا این قدر تاریک و نم زده است ؟

تابلوها و انتیک های تک ام کجاست ؟

خدایا این جا دیگر کدام جهنمی است ؟

زن نگاهی می کند و می گوید :پاشو خانوم باز خواب نما شده ای ؟یادت رفته ؟امروز قرار است برایت خواستگار بیاید !

منگ وار بلند می شوم .خم می شوم و به حیاط کوچک خانه خیره می شوم .حیاط بزرگمان کو ؟چرا باغ بزرگمان جایش را به این باغچه خشکیده داده است ؟اصطبلمان کو ؟اسب مشکی ام کجاست ؟

دنبال آینه می گردم و با خود می اندیشم اگر خانه خودمان بود با آینه های قدی که هر جا قد علم کرده بودند دیگر مجبور نبود دنبال اینه بگردم.هر طور هست یک آینه پیدا می کنم و به خودم زل می زنم :

من همان رویا هستم اما صورتی بی روح و عاری از آرایش دارم .به جای گونه های کاشته ام یک صورت لاغر دارم .به جای بینی کوچک و عروسکی ام یک عدد بینی پف کرده و سر به زیر دارم .

زن دوباره داخل می شود یک عدد لباس روی تخت می اندازد و می گوید این ها را بپوش .

به لباس های رنگ و رو رفته و دمده نگاه می کنم ومی اندیشم ای کاش کمد پر لباسم این جا بود .

چه کسی قرار است به خواستگاری ام بیاید ؟پس امیر چه می شود ؟عشق ام را چه کنم ؟

زنگ به صدا در می آید .گویی خاستگار ها آمدند .بیرون می رو م و به صورت داماد نگاه می کنم .

این امیر من است .وای نگاهش کن شبیه کارگر هاست .به جای کت و شلوار شیک و مارک دارش یک لباس ساده پوشیده و یک دسته گل به شدت افتضاح و زشت در دست گرفته .

وقتی قرار می شود با امیر حرف بزنم شک دارم آیا من این امیر را نیز دوست خواهم داشت ؟

همه چیز را برای امیر تعریف می کنم .می گویم که نمی دانم چه طور به یک باره همه چیز تغییر کرده یافته .چرا این گونه شده ام .

چرا این گونه شده است .

امیر از همان خنده های همیشگی می کند .خوب است که خنده های امیر همان است .

نگاه تاسف باری می کند و می گوید :

رویای کوچک و رویایی من باز رویا دیده ای ؟؟؟

این را که میگوید بغضم می گیرد می زنم زیر گریه و می گویم :

من رویایی هستم که رویا دیده بودم ؟؟

یا

رویایی هستم که دارم کابوس می بینم ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 21:54  توسط ساداکو  | 

شماره بده خدمت داره !

می دانم نوشتنش کار درستی نیست .اما به دلایلی می نویسم امیدوارم وقتی خواندی در موردم بد فکر نکنی .بد قضاوت نکنی و احتمالا نگویی .ولش کن حرف قشنگی نمی زنی که بخواهم بنویسم .

 

گرم بود و من حسابی خسته بودم .در میان نیمکت های دو نفره ای که اشغال دو نفر هایی شده بود که سعی داشتند با دروغ بیشتر برنده این مسابقه مسخره باشند قدم بر می داشتیم .دیدن نیمکت هایی که دو نفره تکمیل شده بودند ودیدن پارکی که از قدیم الا یام معروف بود که هر جفتی حد اقل یک بار سر از آن جا در آورده برای من یکی که کارم و سنم از این حرف ها گذشته هیچ معنایی جز بگذارفقط بگذرد نداشت

دنبال یک جای دنج می گشتیم تا مجبور نباشیم به خاطر دیگران خانوم باشیم بتوانیم به خاطر خودمان راحت باشیم .بالاخره یک نیمکت نصیبمان گشت که هم دنج بود وهم سایه .حالا میتوانستیم هر ده دقیقه یک بار چرت و پرت بگوییم یا مثل قدیم هی هم دیگر را فحش باران کنیم .می توانستم با موبایل بلند بلند صحبت کنیم .و هی الکی بخندیم .چند دقیقه بعد فورا یک آقایی امد بغل نیمکتمان نشست .به نظر نمی آمد که بودنش دلیلی باشد برای نبودن ما .

چند دقیقه که گذشت به شوخی گفت :این کناریمون خوبه ؟؟؟

من گفتم :اه ...اه ...قیافشو شبیه افغانی هاست ..چه قدر جک و جواته ...چه جوری هم نگاه می کنه ؟؟ولش کن محلش نذار بذار این قدر موس موس کنه تا جونش در بیاد

فکر کنم دیگه اصلا نگاهش نکردیم من که دیگرنگاهش نکردم اما از دوست جان مطمئن نیستم .البته دیگر جرات نکرد حرفش را بزند بعد ها گفت همیشه وقتی می خواهیم بی اف بپذیریم از تو می ترسیم که خدانکند یک کم بد باشد ان قدر می گویی و توی سرمان می کوبی که پدرمان در بیایدو به شکر خوردن بیافتیم .

این یکی را راست می گوید همه دوستانم یک جورایی از من حساب می برند .بالاخره من حکم مادرشان را دارم .

خلاصه گذشت و آخرش این آقا آمد جلو زل زد در چشمانم و شروع کرد به گفتن کلمه هایی نا اشنا که قدری آشنا بود.البته وقتی از جلو دیدمش واقعا آقای زیبا و جنتلمنی بود .تمیزی و زیبایی بی حدش و البته زبان امریکنش گواه آن بود که مرد ایرانی نیست همه ی مردهای ایرانی به جز یک موردشان  بوی هر چه می دهند الا بوی آدم .

دنبال هتلش می گشت .من هم گفتم که نمی دانم و فقط ازاو  پرسیدم از کجا آمده!

بعد بلند شدیم  تا برویم .ما در پارک قدم می زد یم و او هی پشت ما بود .هی ما می رفتیم و او می آمد هی ما می رفتیم  واو می آمد واقعا در این مورد دست پسر های علاف سیریش ایرانی را از پشت بسته بود .البته دوستمان  هم چین بدش نیامده بود .یعنی بدش که نیامده بود خیلی هم خوشش آمده بود شاید هم داشت ذوق مرگ می شد احساس می کرد در بین دختر هایی که دسته جمعی آمده بودند و قبلش با حسرت گفته بود کاش ما هم یک اکیپ پایه بودیم  او بوده که توسط این اقای زیبا روی بر گزیده شده است .

خلاصه دستش را گرفتم و با خودم از پارک بیرون بردم اما دست آن اقا را نگرفته خودش دنبالمان آمد از ساعی تا هتل سیمرغ فقط چند دقیقه راه  است ولی هی دنبال ما از این ور خیابان به آن ور خیابان می رفت و هی دلش نمی آمد مار ا تنها بگذارد هر چند دقیقه یک بار زل زل می رفت درچشمانمان و یک خنده تقدیممان می کرد .خلاصه با بدختی دست امانت مردم رو گرفتم بردم در ایستگاه اتوبوس این موجود دوباره روبریمان ایستاد و به تماشای ما نشست .به دوست گفتم :ببین نکنه در دیار این ها دختر ها به پسر ها شماره می دن ؟؟و حالا هی داره چراغ سبز نشان می دهد یک هودیدم دوست خودش را می زند و تصمیم دارد به سنت آن ها بپردازد خلاصه هر طور بود سریعا سوار ماشینش کردم واو را از آن نقطه دور ساختم ! البته خوب خدارا شکر که خیابان ولیعصر یک طرفه گشته و امکان این وجود نداشت این آقا با ماشین تعقیبمان کند به هر حال دوستمان تا برسیم مراسم ختم خودش را می زد .و هی می گفت : تو با قد بازی های بی موردت یک کیس مناسب را رد کردی !!چرا عین هوخشتره صحنه را ترک کردی تا گممان کند .

البته چندان بد نشد بالاخره دوستمان به عنوان یک عزادار واقعی در مراسم ختم شناخته شد .اما مطمئن نیستم امروز زنگ نزده باشد و برای دوشب اتاق رزرو نکرده باشد بابت پیدا کردن آن مرد زیبا روی !

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 22:51  توسط ساداکو  | 

از تو و دستان مردانه ات

اگه تو نباشی !

وقتی گفتی و من دانستم که قرار است باز تنهایی با من بماند و با تو پر نشود اول بغضم گرفت بعد خواستم بخواهم که بخواهی که بمانی .بعد شرم کردم هر کس نداند من که می دانم چه میلی است این میل هیمشه رفتن .اخ تو هستی همین جایی درکنارمن .دور نمی روی .اما وقتی هستی و سرت آن قدر شلوغ است که نمی توانی پا به پای من زندگی کنی از وقتی که نیستی و من انتظار بازگشتنت را می کشم سخت تر است وتنگ تر .دارم می شمارم یک سال .یک خیلی زیاد نیست اما وقتی می شود سیصد و شصت و پنج روز و هر روزش می شود کلی ثانیه وقتی من نبودنت را نه با روزها که با ثانیه ها اندازه می گیرم این جاست که نبودنت و نداشتنت می شود درد ، دردی که از طرف بخوانمش درد است .

باشد عزیزم

امیدم

عمرم

برو دوست داشتنی که مانع خواستن باشد از دوست نداشتن بد تر است .برو اما قول بده به حرمت تنهایی ها ی من که دل بسته بود به بودن تو این بار دست پر برگردی .

 

"عشق در هیچ شرایط مانع از تحقق افسانه شخصی یک مردنیست و اگر این طور باشد یعنی آن عشق واقعی نبوده است .........."کوئیلو"

 

 

دستان مردانه ات زیباست :

اگر زیبایی زن ها در چشمان شهلا و ابروان کمانی و گیسوان بلند خلاصه می شود .

اگر یک مرد

از نازیدن به این همه ناز بی نیاز است .

یکی مثل من هست که باور دارد دستان پر قدرت و مردانه مردها از دستان سفید و زیبای زنان خیلی خیلی زیباتر و دلربا تر است

از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان سال هاست دستان پر قدرت و مردانه ای ندیده ام که به درگاه خدا بلند شود .

بی ایمانی مردهای دور و برم بیش ازآن چه که باید آزار دهنده است .

ای کاش دست مردانه ای بلند شود و اگر شد ودرمیان دستش و آسمان نام مرا ذکر کند .

اصلا احمقانه نیست وقتی گمان می کنم :

دستان مردانه و پر قدرت یک مرد محکم تر می تواند به درگاه خدایی چنگ بزند که دامنش زیادی از دست های ضعیف من دور است !

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 18:31  توسط ساداکو  | 

ما علی نیستیم !

آی مردم !

شما دارید همان بلایی را سر  ما می آورید

که بر سر علی آوردید !

قرآن ها را از نیزه ها بردارید

شکی نیست

شما همان مردم اید

اما ما که علی نیستیم !

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 17:39  توسط ساداکو  | 

از امروز

من فقط یک زن هستم :دخترانی در تمام چهارسال دوره تحصیلشان در پی شوهر مناسب "ارباب" هستند به نظر من بسیار رقت بار است که یک دختر به جای این که زندگی و آینده خودرا شکل دهد تحصیلات علمی خود را وسیله ای برای به دست آورردن شوهر مناسب قرار دهد .

"سنگفرش هر خیابان از طلاست- کیم -وود-چونگ "

 

اصلا با من بحث نکن من بر این باورم امروز روز نحس من است ..................

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 10:51  توسط ساداکو  | 

دل که همیشه میخواهد!

از خواب که بلند می شوم و چشمم به ساعت می افتد از خودم بدم می آید .ساعت ها خوابیده ام از عصبانیت دندانهایم را می فشارم .و می گویم :می بینی !ساعتها عمرم را هدر داده ام .خوابیده ام چون در بیداری کاری برای انجام دادن ندارم عجب مملکت بی خودی است که تو را مجبور می کند برای فرار از زنده بودن و بی مصرفی و خطی بودن زندگی چشم هایت رااز روی دنیا ببندی ..

ترجیح می دادم در کره و ژاپن بودم وعین سگ کار می کردم تا در این جا عین خرس بخوابم .

حوصله ندارم که هی رگ غیرتم باد کند و عرق ملی قملبه شود و بعد با افتخار بگویم من ایرانی هستم ومثل کوروش وصیت کنم بدنم را بی کفن به خاک بسپارند تا بدنم خاک این میهن باشد با خود فکر می کنم ایران اباد کوروش همان ایران خراب شده خودمان است .

داشتیم با دوستم حرف می زدیم همش غرغر می کردیم همیش از اروزهای تا ابد آرزو م می نالیدیم .بس کنید این بازی کثیف سیاسی را تا کی می خواهید آرزو های مثلا معنوی به خوردمان دهید وهی جسممان را خرد کنید به نام بلند کردن روحمان .تا کی آروز های بی اساس به ما می آموزید آرزوهایی که هرگز به آن ها اعتقادی نداشته ام چه برسد به این که بخواهید که آن ها را خواهم .

دلم غار نوردی می خواهد.

دلم کوه نوردی می خواهد

دلم موج سواری می خواهد

دلم می خواهد بروم به دیدار اهرام ثلاثه

دلم میخواهد بپرم روی دیوار چین

دلم برای قطب تنگ است

دلم از آن تریکوهای شیک و فیت تن ترکیه می خواهد

دلم یک تلوزیون می خواهد که برنامه های شاد پخش کند نه این که هی این کانالش کج و کوله ها را نشان دهد وان کانالش بی خانمان ها و هی درد به خوردمان دهند .

دلم رقص نور میخواهد .دلم رقص می خواهد ..

دلم به جای غذاهای ایرانی تکراری غذاهای متنوع جهان ار میخواهد .

دلم آزادی می خواهد .

دلم دموکراسی می خواهد .

دلم وزیر فرهنگی میخواهد که مایه ننگ نباشد .

دلم یک رییس جمهور جنتلمن و با فرهنگ می خواهد که بتوانم برایش جیغ بزنم .

دلم می خواهد بروم کشتی کج و روی اندر تیکر شرط ببندم .

خدایا من یک روز نه یک سال نه ده سال من یک عمر از تو طلب کارم .تا درست کودکی کنم .تا درست جوانی کنم تا درست بمیرم .

شاید به قول سحر ما از ترس اینده ازدواج می کنیم ولی مگر ما از ترس اینده هی تو مدرسه ها درس نخواندیم هی فکر نکردیم تنها راه رفتن به دانشگاه است هی خطی زندگی نکردیم ؟؟؟

هی کار نکردیم کاری که شاید اصلا هم دوست نداشتیمش .

شما هم از ترس آینده خطی زندگی کردید و از زندگی لذت نبردید اگر ازدواج نکردید چون کسی را نیافتید اگر آن را هم بیابید حتما آن را هم از ترس انجام خواهید داد

می گه این اسم شیک تره واسش :سه تا زن دوم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 15:17  توسط ساداکو  | 

بگو مردانگی مرد !

گفته بود من مدت ها بود که چشمم دنبال توبود و چون این جمله را شنیده بودم احساس انزجار نسبت به خود را فریاد کرده بودم گویی من عروسک تنهایی هستم که پشت ویترین یک مغاز ه به انتظار ایستاده ام تا ببینم عاقبت چشمان از حدقه در آمده چه کسی مرا طلب خواهد کردو ای کاش می شد من انتخاب گر باشم وقتی دلم می خواست به آغوش باز آن دخترک موطلایی پناه ببرم نه آن پسرک شیطان صفتی که نقشه تکه تکه کردن مرا می کشید .

گفته بود بازار تعریف از اخلاق گندت مرا شل کرده بود .حدیث بازار که از ناسازگاری ات با خلق الله آن هم با جنس ضد می گفت من بیشتر احساس نفرت کردم وقتی دیدم وقتی نخواسته ام دلبر همگان باشم امروز محکومم به ناسازگاری .

گفته بود در قلبت نشانه ای از علاقه به من هست وچون گفته بودم نه گویی بی اهمیت ترین مساله دنیا است ا که چه باک که مهم منم که قلبم پر است از علاقه به تو ...اخ که من نمی خواستم بت باشم پرستیده شوم اما نپرستم خواستم خدا باشم بگویم فتبارک الله و بشنوم بندگی را ....

گفته بود عاشقم

گفته بود بی تو می میرم

گفته بود چشمانت دل فریب است

گفته بود وجودت دل پذیر است

گفته بود و گفته بود

کاش من دخترک ساده ای بودم کاش اولین بار بود این حرف ها را می شنیدم  دریغ که من عمری است گوشم از این دوستت دارم های چند روزه پر بود .ومن نخواستم وباور نکردم ونخواستم که باور کنم.

وقتی گففته هایش میسر نبود صدایش لرزیده بود .پر تشویش شده بود .دستا نش به رعشه افتاده بود وبا بغض التماس می کرد .

من این بار هم حس انزجار کرده بودم نه از خود از او که مردانگیش را قربانی عشقی کرده بود که عشق نبود.مردانگیش را زیر پاهای هوس چند روزه اش له کرده بود و من که همیشه طالب مرد بودم تا تکیه گاهم باشد نتوانستم دل به عروسک خیمه شب بازی بسپارم که می رقصید و خودش را به هر دری می زد تا من بخندم و او دلبری کند .

ان روز فقط در ایینه خیره به خود شده بودم وگفته بودم هر چه قدر تو در وصف من شعر بسرایی این آینه همراه من است تودروغ می گویی اما آینه نه ...و پرسیده بودم از اینه این که در قابت نقش بسته چه دارد ؟؟ارزشش را دارد یک مرد از مردانگی اش انصراف دهد .؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 10:58  توسط ساداکو  |