در جایم که جا به جا می شوم احساس می کنم تشک گرم و نرم و پر قویی ام تبدیل به یک تکه سنگ شده است که مدام مرا می آزارد .عهد می بندم از خواب که بر خاستم سریعا عوض اش کنم .
صدایی مرتب مرا به بیدار شدن فرا می خواند .نمی دانم کیست اما مطمئنا صدای زنگ ساعتم که هر صبح این موقع مرا به بر خاستن دعوت می کرد نبود .صدای ساعتم که همواره صدای آرامش بخش دریا را در گوشم زمزمه می کرد کجا وصدای هوار ایم موجود که شبیه آژیر خطر است کجا ؟
چشمانم را آرام باز می کنم چشمم می افتد به زنی درشت اندام با موهای پریشان و صورتی آشفته با بینی پف کرده صورت چروکیده و ابروهایی که گویی سالهاست دست به تمیز کردنش نرفته .وحشت می کنم این زن کیست ؟
ناگهان نگاهم می افتد به تخت رنگ و رو رفته ای که روی قرار گرفته ام .
پس تخت زیبایم کو ؟
تشک نرمم کجاست ؟
من روی این تشک سفت و سخت چه می کنم ؟
اتاقم چرا این شکلی است ؟
چرا این قدر تاریک و نم زده است ؟
تابلوها و انتیک های تک ام کجاست ؟
خدایا این جا دیگر کدام جهنمی است ؟
زن نگاهی می کند و می گوید :پاشو خانوم باز خواب نما شده ای ؟یادت رفته ؟امروز قرار است برایت خواستگار بیاید !
منگ وار بلند می شوم .خم می شوم و به حیاط کوچک خانه خیره می شوم .حیاط بزرگمان کو ؟چرا باغ بزرگمان جایش را به این باغچه خشکیده داده است ؟اصطبلمان کو ؟اسب مشکی ام کجاست ؟
دنبال آینه می گردم و با خود می اندیشم اگر خانه خودمان بود با آینه های قدی که هر جا قد علم کرده بودند دیگر مجبور نبود دنبال اینه بگردم.هر طور هست یک آینه پیدا می کنم و به خودم زل می زنم :
من همان رویا هستم اما صورتی بی روح و عاری از آرایش دارم .به جای گونه های کاشته ام یک صورت لاغر دارم .به جای بینی کوچک و عروسکی ام یک عدد بینی پف کرده و سر به زیر دارم .
زن دوباره داخل می شود یک عدد لباس روی تخت می اندازد و می گوید این ها را بپوش .
به لباس های رنگ و رو رفته و دمده نگاه می کنم ومی اندیشم ای کاش کمد پر لباسم این جا بود .
چه کسی قرار است به خواستگاری ام بیاید ؟پس امیر چه می شود ؟عشق ام را چه کنم ؟
زنگ به صدا در می آید .گویی خاستگار ها آمدند .بیرون می رو م و به صورت داماد نگاه می کنم .
این امیر من است .وای نگاهش کن شبیه کارگر هاست .به جای کت و شلوار شیک و مارک دارش یک لباس ساده پوشیده و یک دسته گل به شدت افتضاح و زشت در دست گرفته .
وقتی قرار می شود با امیر حرف بزنم شک دارم آیا من این امیر را نیز دوست خواهم داشت ؟
همه چیز را برای امیر تعریف می کنم .می گویم که نمی دانم چه طور به یک باره همه چیز تغییر کرده یافته .چرا این گونه شده ام .
چرا این گونه شده است .
امیر از همان خنده های همیشگی می کند .خوب است که خنده های امیر همان است .
نگاه تاسف باری می کند و می گوید :
رویای کوچک و رویایی من باز رویا دیده ای ؟؟؟
این را که میگوید بغضم می گیرد می زنم زیر گریه و می گویم :
من رویایی هستم که رویا دیده بودم ؟؟
یا
رویایی هستم که دارم کابوس می بینم ؟